EN
|
|
|
چهارشنبه ۷ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۴:۴۴
صفحه اصلیازمیان کاوش‌ها

ادبیات، هنرِ یافتن هدف در جهانی بی‌هدف است

 

خلاصه تحلیلی مقاله: «درباره هدف: علاقه، بی‌غرضی و ادبیاتی برای زیستن»

 

نویسنده :بن هاچینسون

منبع: On Purpose: Interest, Disinterest and Literature We Can Live By

 

مقالۀ بن هاچینسون به بررسی پارادوکسی بنیادی در ماهیت ادبیات می‌پردازد؛ یعنی فاصله‌گیری همزمان آن از زندگی و پیوند عمیقش با آن. او مفهوم «ادبیاتی که بتوان با آن زیست» را واکاوی می‌کند؛ ادبیاتی که نه تنها بازتابدهندۀ تجربه‌های انسانی است، بلکه در شکل‌دهی و جهت‌بخشی به آن نیز نقش دارد. این پژوهش تنش دیرپای میان «دلبستگی» (به معنای درگیری و کارکردمندی ادبیات) و «بی‌دلبستگی» (به معنای خودآیینی هنر و تأمل فاصله‌مند) را از دوران باستان تا عصر مدرن دنبال میکند و نشان میدهد که چگونه ادوار گوناگون تاریخی، مقاصد اخلاقی و زیباییشناختی ادبیات را به شیوه‌های متفاوتی بازتعریف و بازآرایی کرده‌اند.

 

 ۱. ادبیات و زندگی: تنش بنیادین

 

مقاله با یادآوری سخن آوردن مبنی بر اینکه «شعر هیچ رخدادی را پدید نمی‌آورد» و نیز گفتار الیوت که «شعر اهمیتی ندارد» آغاز می‌شود. با وجود چنین بدبینی‌هایی، هر دو شاعر به نوشتن ادامه دادند، امری که نشان می‌دهد ادبیات همزمان از زندگی فاصله میگیرد و در آن مداخله میکند. هاچینسون استدلال میکند که این دوگانگی ــ میان بازتاب و کناره‌گیری ــ اساس تاریخ ادبیات را شکل می‌دهد. هنر «فضایی محافظت‌شده برای بازی بی‌غرضانه» فراهم می‌آورد، اما در عین حال خواستار نوعی درگیری اخلاقی نیز هست؛ طنینانداز همان فرمان ریلکه« :تو باید زندگی‌ات را دگرگون کنی.»

 

۲. از دوران باستان: افلاطون و ارسطو

 

ریشه‌های این مناقشه در فلسفۀ یونان نهفته است. افلاطون به شعر بدگمان بود، زیرا آن را از حقیقت دور و «رونوشتِ رونوشتی از واقعیت» میدانست. در مقابل، ارسطو از ادبیات به عنوان ابزاری اخلاقی دفاع کرد و بر نقش آن در پالایش عاطفی (catharsis) و تنظیم هیجانها تأکید نمود. بدینسان، تمایز میان پاتوس (احساس) و اتوس (فضیلت) پدید آمد. از دید ارسطو، ادبیات به انسان در شناخت عواطف و دستیابی به تعادل یاری میرساند ــ کارکردی اخلاقی که آن را برای سعادت انسانی ضروری میسازد.

 

۳. زندگی تأملی و انسانگرایی آغازین

 

در دوران باستان متأخر و اندیشۀ اوایل عصر جدید، دوگانگی میان زندگی فعال و زندگی تأملی همچنان پابرجا بود. نویسندگانی چون سیسرون ،آگوستین و بوئتیوس ،آرامش درونی و تأمل را بر کنش بیرونی برتر می‌دانستند. در رنسانس، این تنش در مباحثی چون مناقشۀ سیسرونی ــ دربارۀ اینکه الگوی اخلاقی باید برگرفته از سنت کلاسیک باشد یا آموزه‌های مسیحی ــ دوباره مطرح شد. مونتنی این دوره رااینگونه متجسم شد: ادبیات به مثابه ابزاری برای خودکاوی. از دید او، خواندن و نوشتن راه‌هایی برای پرورش خرد، فروتنی و خودبسندگی بودند ــ مسیری رواقی برای رسیدن به آزادی درونی.

 

۴. عصر روشنگری و احساس

 

در قرن هجدهم، روشنگری ادبیات را به ابزاری برای پرورش احساس اخلاقی بدل کرد. رمان‌های نامه‌نگارانه‌ای چون کلاریسا، ژولی و ورتر حس همدلی و همانندسازی با شخصیتهای داستانی را برانگیختند و آموزش عاطفی را ترویج نمودند. متفکرانی چون آدام اسمیت ،ادبیات را در آموزش شفقت مؤثرتر از فلسفه میدانستند. بااین‌حال، غلبۀ احساس خطر افراط در عاطفه را نیز به همراه داشت ــ ادبیات ممکن بود خواننده را به گریستن وادارد، نه اندیشیدن. به‌طور همزمان، زیبایی‌شناسی به‌عنوان دانشی مستقل توسط بائومگارتن و کانت پایه‌گذاری شد. کانت زیبایی را «غایتمندیِ بی‌غایت» تعریف کرد و بدینسان هنر را بی‌غرض و خودآیین دانست. برای آنکه هنر آزاد باشد، نباید در خدمت اهداف اخلاقی یا عملی قرار گیرد. این جدایی زیباییشناسی از اخلاق، بنیان اندیشۀ هنری مدرن را تشکیل داد.

 

۵. رمانتیسم: آشتی دادن هدف و آزادی

 

شیلر در نامه‌هایی در باب آموزش زیباییشناختی انسان (۱۷۹۵) کوشید میان بیغرضی کانتی و درگیری اخلاقی آشتی برقرار کند. او استدلال میکرد که تجربه‌ی زیباییشناختی با هماهنگسازی ابعاد جسمانی و اخلاقی انسان از طریق «بازی»، آزادی را میپرورد. شِلی نیز در دفاع از شعر (1821)این اندیشه را ادامه داد و شاعران را «قانونگذاران ناشناخته» نامید که دیدگاه اخلاقی بشر را به‌طور غیرمستقیم شکل میدهند. بی‌غرضی آنان منشأ تأثیر ماندگارشان است ــ آنان نه از راه موعظه، بلکه از طریق الهامبخشی انسانیت را هدایت می‌کنند.

 

۶. از رئالیسم تا مدرنیسم: بازآفرینی دلبستگی و بیدلبستگی

 

در قرن نوزدهم، ادبیات میان درگیری عاطفی و استقلال هنری در نوسان بود. رئالیسم و ناتورالیسم، ادبیات را اجتماعی و واقعگرا ساختند؛ هدفشان بازتاب دقیق زندگی و برانگیختن همدلی نسبت به انسانهای عادی بود. در مقابل، جنبش «هنر برای هنر» (با چهرههایی چون پیتر 15و وایلد )خودآیینی زیباییشناختی و طنز را ستود و از احساسگرایی فاصله گرفت. هاچینسون یادآور میشود که در این دوره، ادبیات میتوانست یا «برای زیستن» باشد (اخلاقی و عاطفی) یا «از خلال زیستن» تجربه شود (زیباییشناختی و فاصلهمند).

 

۷. تحولات قرن بیستم: تبعید و ادبیات تطبیقی

 

جنگها و آوارگیهای قرن بیستم بار دیگر کارکرد ادبیات را بازتعریف کردند. دانشوران تبعیدی چون آئرباخ و اشپیتزر، بنیانگذاران ادبیات تطبیقی، در دوری از وطن از طریق خواندن معنا یافتند. ادبیات به پناهگاهی بدل شد ــ شیوهای برای زیستن در تبعید از راه واژهها. آثار آنان نشان داد که ادبیات میان واقعیت و تخیل، تعلق و بیگانگی میانجیگری میکند.

 

۸. تأملات معاصر: ادبیات در عصر «تأثیر»

 

در جهان امروز، هاچینسون بر این باور است که ادبیات باید میان دو مطالبه‌ی متضاد توازن برقرار کند: از یک سو، خواست سرمایه‌داری برای سنجشپذیری و «تأثیرگذاری» کمی؛ و از سوی دیگر، نیاز پایدار به آزادی تخیل. جهانی‌شدن، مفهوم «ادبیاتی که بتوان با آن زیست» را گسترش داده است؛ ادبیاتی که اکنون مقایسه‌ای، میان‌فرهنگی و آگاه از مسئولیت اخلاقی است. ما هنوز برای زیستن می‌خوانیم، اما در عین حال برای درک زیست دیگران نیز میخوانیم.

 

۹. نتیجه‌گیری: زیستن با ادبیات

 

در نهایت، هاچینسون نتیجه می‌گیرد که «زیستن با ادبیات» مستلزم پذیرش پارادوکسهای آن است. ادبیات هم بازتابدهنده و هم به چالش‌کشندهی زندگی است؛ هم اخلاقاً درگیر است و هم زیباییشناختی آزاد. زیستن با ادبیات یعنی پذیرفتن این تنش میان دلبستگی و بی‌دلبستگی، میان پاتوس و اتوس ــ زیرا همین تنش، جوهرۀ حقیقی خواندن است. چنانکه او می‌نویسد، فهم غایت ادبیات در گرو تأمل در خودِ مفهوم «غایت» است.

 

خلاصه شده توسط: یاسمن قدسی