khatam.ac.ir
|
عنوان فارسی:
عنوان انگلیسی: |
رخساره در نقاب
The Face Behind the Mask |
|
نویسنده: |
ساناز لرکی |
|
انتشارات: |
آئیسا |
|
معرفی: |
هنگامی که نازنین چشمهایش را باز میکند، هیچچیز را به یاد نمیآورد. او تنها بلیتی در دست دارد و قرآنی به همراه، دیدن بلیت اتوبوس نازنین را مجاب میکند که شاید کسی در ترمینال در انتظارش باشد و او را از تاریکی که در آن گرفتار شده برهاند. دختر بیتوجه به آن که پولی در بساط ندارد، سوار تاکسی میشود و تازه بعد از رسیدن به مقصد، از نبود پول آگاه میشود و مرد راننده به هر دلیلی به راحتی دست از سر دختر بر نمیدارد و نمیتواند حرفهایش را باور کند؛ پس او را تا داخل ترمینال همراهی میکند. در نهایت، مردی جوان به نام حامد بیآنکه نازنین را بشناسد؛ تنها برای این که راننده را راهی کند، کرایه تاکسی را حساب میکند. حامد و نازنین با هم به سوی تهران همسفر میشوند و طولی نمیکشد که نازنین متوجه اعلامیههای غیرمجاز حامد شده و همین اعلامیهها برای آنها اسباب دردسر میشود و پایشان را به یکی از روستاهای جنوبی باز میکند. این تنها آغاز مسیری است که این دو را به هم پیوند میزند، زنی که گذشتهای ندارد و مردی که نمیداند چه بلایی سر نامزدش فاطمه آمده است! این کتاب را به تمام علاقهمندان به ادبیات داستانی پیشنهاد میکنیم. در بخشی از کتاب میخوانیم: زن در اوج استیصال حس كرد كه مرد واقعاً از چزاندنش لذت میبرد. انگار به بهانه چندرغاز كرایه میخواست كل عقدههای زندگیاش را تلافی كند. به او نگاه كرد كه سلانه سلانه جلوتر راه میرفت و جوری واكاوانه اطراف را تحت نظارت داشت كه انگار مجرمی را به محل اجرای حکم اعدام میبرد. نگاه راننده از آن دست نگاهها بود كه با كینهتوزی هنگام وقوع رفتاری ناعادلانه رخ مینماید. حس میكرد زن این داستان فراموشی را سر هم كرده تا سرش كلاه بگذارد. دلش میخواست به هر قیمتی كه شده این دخترک مکار را چنان ادب كند كه دیگر به فکر تلکه كردن دیگران نیفتد و اصلاً هم برایش مهم نبود كه با این وقتی كه تلف كرده میتوانست دو سرویس دیگر برود و دو برابر این كرایه را دربیاورد. از دور اتوبوس فیات قرمز رنگ را دید. یک راست به سمتش رفت و زن لاجرم همراهیاش كرد. كمی جلوتر از آن پسری ایستاده بود كه با نگرانی و انتظار به این سو و آن سو قدم برمیداشت. در حین قدم زدن با كلافگی ساعتش را نگاه كرد و این كار او، جرقهای از امید را در ذهن زن روشن كرد؛ امید به پیدا شدن یک ناجی كه هم از دست این مردک وقیح و هم از بلاتکلیفی محض و آزاردهنده نجاتش دهد؛ اما این آرزو خیلی زود نامحقق بودنش را عیان كرد. پسر لحظهای با نگاهی ناآشنا زن را از نظر گذراند. بعد به ساعتش نگاه كرد. در ورودی را نگریست و با این كار آب پاكی را روی دست او ریخت. |
|
توضیحات: |
https://www.iranketab.ir/book/47137-rokhsareh-dar-neghab |