khatam.ac.ir
|
عنوان فارسی:
عنوان انگلیسی: |
سفر سیلکا: بر اساس داستانی واقعی از عشق و استقامت
Cilka's Journey |
|
نویسنده: |
هیثر موریس |
|
مترجم: |
سارا حسینی معینی |
|
انتشارات: |
کتاب کوله پشتی |
|
معرفی: |
هدر موریس که او را با کتاب جذاب «خالکوب آشویتس» میشناسیم، این بار نیز اثری با همان قوت را خلق کرده است و سرنوشت دختری به نام سیلکا را در اردوگاه آشویتس روایت میکند. سیلکا با مشکلات بسیاری مواجه میشود، اما در نهایت این سختیها او را به بلوغ و پختگی میرساند. او مسیر سختی را گذرانده است اما پایان جنگ جهانی دوم و آزادسازی اردوگاه نیز منجر به رهایی سیلکا نمیشود. ارتش شوروی او را به جرم همدستی با دشمن برای گذراندن محکومیتی پانزده ساله به اردوگاه کار اجباری در سیبری میفرستد؛ جایی که سیلکا در آن با مشکلات تکراری و گاه جدیدی مواجه میشود. او که هر روز با مرگ و زندگی در جدال است، به وجود نیرویی در خود پی میبرد که حتی تصورش را هم نمیکرد که داشته باشد. وقتی کمکم در این موقعیت تلخ و جدید، دوستانی پیدا و روابطی ایجاد میکند، متوجه میشود فارغ از هر اتفاقی که تاکنون برایش افتاده است، قلب او نیز میتواند مأمنی برای عشق باشد. سفر سیلکا از کودکی به بزرگسالی و سرانجام رسیدنش به جایگاه درمانگری، بازتابی است از قدرت روح انسان و میل او به بقا. هدر موریس در این کتاب استقامت افرادی را به تصویر کشیده است که حتی در بدترین و سختترین شرایط، ارزشهایی همچون عشق و دوستی را فراموش نکردند و تمام تلاششان را برای بقای خود و همنوعانشان به کار گرفتند. موریس این بار هم جنایات انسانی را طوری توصیف کرده که گویی در جلوی چشمانتان در حال رخ دادن است. هنگام خواندن این کتاب، درک میکنیم که زندگی آنگونه که میخواهیم نیست، ولی میتوان با شکیبایی موقعیتهای تازه را خلق کرد. مطالعهی این کتاب برای تمامی علاقهمندان به داستانهای تاریخی و روایتهای مرتبط با جنگ جهانی، تجربهای جذاب خواهد بود. همچنین برای علاقمندان به کتابهای الهامبخش با محوریت قدرت تأثیرگذاری اجتماعی زنان نیز رمانی درخور و خواندنی است. در بخشی از کتاب میخوانیم: تو آزادی. سیلکا باورش نمیشود. روسهایی که قبلاً در اردوگاه میدید همه لاغر، نحیف و قحطیزده بودند - همه زندانیان جنگ. مگر میشود آزادی وجود داشته باشد؟ آیا این کابوس تمام شده است؟ سیلکا پاسخی نمیدهد. سرباز خم میشود و دستهای خود را روی شانههای او میگذارد. سیلکا خود را عقب میکشد. مرد سریع دستهایش را برمیدارد و بریده بریده به آلمانی میگوید: «ببخشید، نمیخواستم بترسونمت.» سپس سر میجنباند، انگار به این نتیجه رسیده که سیلکا حرفش را نمیفهمد. میکوشد با حرکت سَرودست منظورش را به او برساند و آهسته کلمات را ادا میکند. «تو آزادی. در امنیتی. ما ارتش شوروی هستیم. اومدیم کمکتون کنیم.» |
|
توضیحات: |
https://www.iranketab.ir/book/24437 |